بایگانیِ ژانویه, 2008

دنیا را بد ساخته اند

فرستاده شده: ژانویه 9, 2008 توسط itstart در Uncategorized

هر چند تلخ است ولی واقعیت دارد: «از دل برود هر آنکه از دیده برفت»
اما حکایت واقعی تلخ تر آن که: «فاصله ای بین عشق و نفرت وجود ندارد»
تا همین دیروز تمامی خوبی ها را در روی یار می دیدی الهه پاکی و الهه
زیبایی با هم جمع شده بودند، قبله ات به سمت کوی یار چرخیده بود که به
یکباره آن بت بزرگ در ذهنت فرو میریزد و محبتش به تنفر می شود، صدای
دلنوازش آزارت میدهد و آن خدای نازنینت الهه جنگ و نفرت لقب می گیرد،
آنچنانکه گویی در آسمان بختت اختران منحوس مجلس کرده اند.

Advertisements

جوابیه احسان

فرستاده شده: ژانویه 5, 2008 توسط itstart در Uncategorized

1- منم هنوز زنده ام، از این بابتم خیلی متاسفم.
2- چند روزی رفته بودم خونه، تا به قول مامانم یه بادی بخوره توی اون سرم بلکه آدم بشم، خوب بود (جای همگی خالی) کلی به خودم انرژی مثبت دادم، به خودم امید دادم گفتم باید بخونم واسه ارشد، به خودم گفتم خیلی ارزش این را ندارن که بخوای به خاطرشون خودت را عذاب بدی و… ولی اینجور که حس می کنم دوباره دارم خراب می شم، مثل اینه که آب و هوای شیراز علاوه بر اون تاثیری که آقا موسی گفت واسه من دیوانه کننده هم هست.
3- بر خلاف چیزی که داداشٍ بزرگم آقا موسی میگه، خیلی هم می خوام اینجا بنویسم، من این IT Start را خلی دوسش دارم حتی از سایه روشن بیشتر، یه چند مدتی (مثل خود آقا موسی) ننوشتم. البته یه جای دیگه داشتم واسه یه نفر دیگه می نوشتم ، آخه خودش خواسته بود ولی دیگه سعی می کنم این کار رو نمی کنم.
4- امروز رفتم پیش خانم بیگی تا ازش بخوام که نامه مشروطی احتمالیم را برای خانه نفرسته، بهش گفتم میان ترمام را به وضع بدی گند زدم، بهش گفتم ترم هفتم مشروطی توی تحصیلم تاثیری نداره ولی دوست ندارم، با این نامه بابام که خیلی دوسم داره (منم خیلی دوسش دارم) را ناراحت بشه، خانم بیگی هم گفت نه نمی شه، مسئولیت داره، منم گفتم، ممنون خداحافظ. درسم را می خونم امید خدا.
5- این ترم خیلی به خودم عذاب دادم،
بزرگترین آرزوم مرگ بود از این بابتم از خودم عذر خواهی می کنم ولی چیکار کنم دست خودم نیست، اینجوری بزرگ شدم.

ده تاییاش!

فرستاده شده: ژانویه 2, 2008 توسط itstart در Uncategorized

1- ما هنوز زنده‌ایم.
2-فکر کنم احسان دیگه دوس نداره این‌جا بنویسه! اصلا به من چه من که دوس دارم!
3- احسان یه جای دیگه می‌نویسه! این روزا هم بد جوری خوره‌ی Face Book شده. الآنم رفته بافق.
4-‌اینا رو دارم ساعت 5:15 صبح می‌نویسم احتمالا وقتی پستشون می‌کنم ظهر خواهد بود و سر راه رفتنم به سلف این خزعبلات رو هم می‌چپونم تو وبلاگ!
5- امتحانا داره شروع میشه باید درس بخونم. ولی از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون که در هوای شیراز یک صفتی به ادم دست میده به نام … گشادی که نمیذاره آدم زیاد به خودش فشار بیاره!
6-امشب(وقتی این پست منتشر میشه باید بگم دیشب) فیلم rumor has it رو دیدم. تنها دلیلم هم واسه دیدنش بازی کردن خانم جنیفر انیستن توش بود. آخر دلیل قانع کننده!
7- هر چی منتظر شدم اذان صبح نگفتن اگه من نماز نخونده خوابم رفت دیگه به من ربطی نداره تقصیر خود خداست!
8- زمستونای شیراز نصف شبی تخم مرغ، رب با نارنج خیلی می‌چسبه. میگی نه امتحان کن معتاد میشی.
9-از سقف توالت خوابگاه شما هم مخلوط ان و شاش طبقه بالاییا چکه می‌کنه؟! در صورت مثبت بودن جواب چه راه حلی به کار می‌برید!(بعد از 4 سال هنوز راه حل مناسبی پیشنهاد نشده!)
10- مثل این که دارن قرآن می‌خونن بالاخره انگار قصد دارن اذان صبحه رو بگن. میخوابیم تا ظهر که جهت up نمودن خدمتتون برسیم!