دلتنگی…

فرستاده شده: فوریه 3, 2008 توسط itstart در Uncategorized

خیلی احساس دلتنگی می کرد، زود به زود زنگ می زد، نامه هایش را بلندتر می نوشت و به قول خودش طومار می نگاشت. از وقتی زنش هم مرده بود دیگر خیلی تنها شده بود، در غربت کسی را نداشت، هر دفعه که زنگ می زد با همه احوالپرسی می کرد، از نخلستان می پرسید، سراغ باغ انار را می گرفت، نام تک تک همسایه ها را می برد، خیلی از آن ها دیگر نبودند، باغ انار هم دیگر نبود، دایی جان 25 سال پیش رفته بود و خودش را آواره کرده بود، در کودکی همبازی بابا بوده، فامیل هم بوده اند، در فایل آن قدر از او تعریف کرده بودند که من هم می شناختمش، حتی مخفیانه به او افتخار هم می کردم. درست است که اشتباه کرده بود ولی آدم که نکشته بود. خودش هم می گفت که دیگر آن جا نمی رود. دلم به حالش می سوخت، برایش دعا می کردم.
دیروز از اداره با ما تماس گرفتند، گفتند به او بگوییم که بیاید، همه خوشحال شدند، برادرم هورا کشید، نمی دانم چرا خودشان به او نگفتند، شاید مصلحتی در کار بوده است، مهم این است که می آید.
به دایی جان زنگ زدیم موضوع را به گفتیم، فکر می کردم او خیلی خوشحال خواهد شد، اما او به بابا گفت نمی تواند بیاید، گوشی را گرفتم تا بیش تر اصرار کنم، او گفت او نیز بسیار دلتنگ من است ولی دیگر به آن جا عادت کرده است.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s